تبليغاتX
سکوت تلخ
سکوت تلخ

                                      

 

                            اللهم الرزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک

نوشته شده در پنجشنبه 7 بهمن1389ساعت 20:45 توسط |

 

سلام بر بانوی نور

این روزها به شب ها هم امید نیست

چه میکند این خیره سر نمیدانم

باید باز هم به تلنگر برخاست شاید

مجال دهد این روزگار بی مرام

...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 20:16 توسط |

روضه مادرم زهرا را بر سر قبرم بخوانید

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، سید مجتبی علمدار، به سال چهل و پنج، در هنگامه سحر به دنیا آمد، آقا سید مجتبی اولین صدائی را که در این جهان هستی، پس از اولین لحظه تولدش شنید، اذان صبح بود.

برگرفته از وبلاگ شلمچه(یک بجامانده)
 

«شهید سید مجتبی علمدار، فرمانده گروهان سلمان از گردان مسلم ابن عقیل، لشکر 25 کربلا بود.»


 

من و مجتبی ساروی هستیم، «مازندرانی». من هر کجا که مجتبی بود، حاضر بودم، مجتبی همیشه می گفت: علیرضا خیلی دوست دارم مانند مادرم«حضرت زهراء(س)» شهید بشوم.


 

آن شب «عملیات والفجر 10»، به سمت سه راهی دجیله پیش می رفتیم، آتش دشمن لحظه ایی قطع نمی شد، و آرزوهائی مجتبی شنیدنی تر شده بود، تیربارها مانند، بلبل می خواندند، مجتبی تیر خورد، گلوله گرینف بود. گرینف گلوله عجیبی دارد، تیرخورد به بازوی مجتبی، بالای آرنج، دست مجتبی را خرد کرد و گلوله عمود فرو رفت به پهلوی مجتبی، بازوی مجتبی شکست، پهلویش را شکافت.


 

مجبتی می گفت: فدای مادرم بشوم، مادرم زهراء(س) که آن نانجیبان، پهلویش را شکستند و بازویش را، هوا تاریک بود، وقتی گلوله خوردم، حس غریبی از همه یازهراء های که گفته بودم ریخت توی دلم. تیرخورد به پهلویم، یاد پهلوی مادرم فاطمه بودم.


 

حس کردم دستم قطع شده، پهلویم را درد شدیدی پیچیده بود، شدت گلوله استخوان را خرد کرده، دستم را پیدا نمی کردم کجاست، چرخیده بود بالای سرم. آرام بر گرداندم و یاد مادرم بودم که چه کشید در آن غربت و تنهائی.


 

مجتبی که در عملیات والفجر10 زخمی سختی شده بود، در بیمارستان بوعلی سینا ساری بستری بود.


 

من هم چند تایی تیر خورده بودم، از بیمارستان که به خانه برگشتم، عصا زنان سراغ آقاسیدمجتبی رفتم. شده بودم یک پا پرستار مجتبی، دو سه ماهی مجبتی بستری بود، دیگر از آن هیکل ورزشکاری و قامت برافراشته و رشید، شده بود پوست و استخوان، مثل یک گنجشک زخمی زیر باران، افتاده بود روی تخت. بچه های جبهه ایی می آمدند و می‌رفتند، سید مجتبی چون پهلویش را تیر شکافته بود، کلسترومی شده بود، یک وضعیت بسیار سخت برای یک مجروع جنگی، به همین خاطر بوی نابه هنجاری فضای اتاق را گرفته بود. بعضی از بچه ها مجبور بودند، جلوی بینی و دهان شان را بگیرند.


 

مجتبی می گفت: بچه ها این بوی ظاهر من است که شما را این همه بی طاقت کرده و مجبورید جلوی دهان و بینی تان را محکم بپوشانید، وای به روزی که بوی باطن ما را خدا آزاد کند، آن وقت است که معلوم می شود چه بلائی سرتان می آورد.


 

«آقاسید مجتبی البته این ها را از روی اخلاصی که داشت می گفت، وگرنه مجتبی یک جوری دیگر بود. خیلی خاص.»


 

روزگار گذشت، جنگ گذشت و مجتبی احوالی دیگر داشت، فرق داشت با خیلی از جنگ برگشتگان، همان حالات عرفانی را حفظ کرده بود و یک ذره از آن روحیات جبهه ائی اش تنزل نکرده بود.


 

یک روز بهم گفت: علی رضا، آروزی مهمی دارم!


 

گفتم: چه آرزوئی؟


 

گفت: دلم می‌خواهد خانه خدا نصیبم بشود.


 

مجتبی که آرزو می کند، ناگهان به لطف مادرش خانم فاطمه الزهراء(س) خیلی زود بر آورده می شود.


 

آقاسید مجتبی، مداح اهلبیت بود و یک جائی روضه غریبی از مادرش فاطمه الزهراء(س) می خواند.


 

آقارحیم یوسفی، اهل گرگان، توی آن مجلس وقتی ضجه های آقا مجتبی را برای رفتن به حج می شنود، بعد جلسه غروب زنگ می‌زند به خانه آقا سید مجتبی و می گوید: آقا سید مجتبی، آرزوئی که داشتی بر آورده شده، می روی حج، چون آقا مجتبی عضو رسمی سپاه بود، باید مجوز خروج هم می گرفت.


 

می رود ستاد مرکزی سپاه تهران، آن روز کلی دوندگی می‌کند، موفق نمی شود، دیگر داشت، تعطیل می شد، مجتبی می رود توی محوطه، بین درختان، می نشیند، آنجا گریه می کند، می گوید: یازهراء من گیر افتادم، اگر امروز اینجا کارم درست نشود، همچی بهم می خورد، بلند می شود، می رود، می بیند، کارش خدائی درست شده است. صدا می کنند: بیا این نامه ات برو.


 

رفت مکه و مدتی بعد برگشت، رفتیم پیشوازش، بغلش کردم، بوئیدمش، بوسیدمش. رفتیم جای خلوتی، مجتبی گریه کرد، من گریه کردم، گفت: علیرضا، عرفات بوی شلمچه میداد.


 

یک روز توی عرفات، جای خلوتی یافتم، جائی که من بودم و دلم بود، دست بردم خاک عرفات را بوئیدم.


 

ـ گفتم: عرفات، بی معرفت، بوی شلمچه می دهی!


 

و من دلم را آنجا حسابی خالی کردم، سبک شدم.


 

سید مجتبی علمدار بعد از بازگشت عمره مفرده، دیگر با قبل فرق داشت، یک جورائی دیگه، پرستو شده بود و سکوی پرواز می خواست.


 

سال هفتاد و پنج، بر اثر جراحت ناشی از جنگ، این آخری بیمارستان امام ساری بستری شد.


 

روز آخری، آقایحیی کافوئی بالای سرش، غروب بود، می گفت: همین که اذان مغرب شد، مجتبی چشم اش را باز کرد، بین اذان بود، گفت: «تو که آخر گره را باز می کنی، پس چرا امروز و فردا می کنی؟»


 

هنوز اذان تمام نشده بود که سید مجتبی چشم هایش را بروی دنیا بست و پرستو شد و پرید.


 

تشیع جنازه مجتبی یک حال هوائی غریبانه ائی داشت، شلوغ بود، اشک و بود، روضه بی بی دو عالم، فاطمه زهراء(س)


 

مجتبی به من گفته بود: روز شهادتش، بعد از تشیع، توی قبر که گذاشتن اش، اذان بگویم، وقتی مجتبی را گذاشتیم توی قبر، صدای اذان ظهر بلندگو، بلند شد، آن وقت من ایستادم، رو به قبله، کنار قبری که مجتبی را گذاشته اند.


 

اذان گفتم....


 

اذان که تمام شد، مجتبی توی قبر آرام خوابیده است، هنوز سنگ لحد را نگذاشته ائیم.


 

حاج آقا دیانی از دوستان آقا مجتبی ایستاد به قبله، مجتبی جلوی پیش نماز، نماز ظهر و عصر را خواندیم.


 

نماز که تمام شد، آقا مجتبی به من تاکید کرده بود که روضه مادرش حضرت زهرا(س) را سر قبرش بخوانیم .


 

سید مجتبی وصیت کرده بود، آن شال سبزی که در هنگام روضه خوانی اشک هایش را پاک می کرد و کمرش را می بست، داخل قبرش بگذاریم.


 

مجتبی گفته بود، روضه که می خوانید، هنگام گریه صورت های تان را داخل قبر بگیرید، جوری گریه کنید که اشک های تان بریزد توی قبرم...


 

ـ روضه مادرش فاطمه زهراء(س) بود.


 

آقارضا کافی، مداح اهلبیت ساروی، ایشان روضه می خواند، گریه می کردیم و اشک های مان می چکید داخل قبر، روضه حضرت زهراء(س) روی قبر خوانده شد، سنگ لحد را گذاشتیم و خاک ریختیم و سید مجتبی رفته بود بهشت...


 

ما برگشتیم به زندگانی...


 

«آقا سید مجتبی، روز یازدهم دی ماه 1345 هنگام اذان صبح بدنیا آمد و یازدهم دی ماه هفتاد و پنج، هنگام اذان مغرب شهید شد و درست هنگام اذان ظهر به خاک سپرده شد.


 

«شهید سید مجتبی علمدار مداح اهلبیت و روضه خوان فاطمه الزاء(س) رفت بهشت مهمان مادرش شد.»


 


 


 

_ این حال شیدائی را از آقاسید مجتبی علمدار، هنگام اذان ظهر با آقا رضا علیپور همرزم شهید علمدار بصورت تلفنی ضبط کردم و نوشتم و هنگام اذان مغرب منتشر کردم. اینجا الان دارند اذان می گوید. گرگان پاتوق شهدا.

http://shalamche.parsiblog.com/
 

نویسنده: غلامعلی نسائی

نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 17:45 توسط |

یا نور یا قدوس

شکرت که یار هنوز هم امید هست

ما رابه کوی دلبریت آرزو هست

دستم به دامان دیار یارت ای دوست

بی دادخواست آمد چو پایم به پای دوست

شگفتا یا رب از بزرگیت...

 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 22:33 توسط |

 یا الله

السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین

ماندم سلامم به که باشد برخاستم نگاهم به عکس دایی مظلومم افتاد و این شد که

سلامی زیباتر از سلام بر سرور مظلومیت ندیدم و سخن را متبرک کردم به نامش.اما :

السلام علیک یا بنت رسول الله

.....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 22:8 توسط |

دوش دستم در میان حلقه ی در قفل بود

آسمان بارانی و ویرانه ام پر مشک بود

کاه می بوییدم و جانم گرفتار حبیب

تا خبر آید نگاهم خشک شد بردر چو بید 

نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 23:2 توسط |

سلام علی ال یاسین

انگار بی وفایی بیش از حد دامنگیرم میکند

انگار که راه مرا گم کرده نه من او را

پس چرا اینقدر دستم خالی شده ؟

راه نمی بینم برای یاریت یا زهرا؟

 

 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 22:56 توسط |

 

السلام

دیروز هم قصه قصه ایستادن بود و امتحان

به یادت بسم الله گفتم و ...

یا زهرا

 و دیگر هیچ

 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 22:15 توسط |

السلام علیک یا زهرا

مادر جان سلام اگر لایق بدونین پررویی میکنم و شما  را  مادر صدا میکنم

چرا که در دل امید دارم که به تصمیمی که گرفتم همین روزها عمل کنم

و اگر مدد کنید انشالله هر روز به بهانه ای یادی از شما کنم

مادر جون میدونین این هایی که میگم فقط برای اینه که خودم فراموش کارم

یا الله به تو پناه می برم از ریا و تکبر

 

شروع روزانه های من

۷ اردیبهشت ۹۱

شهادت بانوی دو عالم....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 19:29 توسط |

 

   میدانم و میدانی که دلم را برایت نیاراستم هنوز

آری این دم که می رود از برایت نیست

هر نفس هم اندک به یادت فرو می برم

دیدی که  در این روزها هم لحظه ای غمین از بی حرمتی به تو سر می شد و

افسوس که بیشتر  ذهنم در فراق از یاد تو به سر می برد

آری تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی.....

الهی دست دل عجیب به دنبالت گمراه گشته است

دریاب این کودک نوپا را مگذار از این همه رنگ نقاشی اش زیبا جلوه نکند...

آه

دریاب ...

 

نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 17:0 توسط |

 

 

          نحن  حجج الله علی خلقه

                                    وجدتنا فاطمه حجة علینا

      ما اهل بیت حجت خدا بر مردم هستیم

                            مادر ما فاطمه حجت خدا بر ماست...

نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 23:43 توسط |

سلام بر مولای عشق

بر آنکه به تنهایی راه را باید میرفت    اما   کدام راه؟

 آنکه  در میانش پرپرشد تک بوته ی گلستان عاشقیش

وسلام بر آن عزیز عالم که همه را رب برای بودن او آفرید وبس...

سلام بر غریب کوچه های درد و چشم انتظاری

سلام بر امامی که نگفت چه دید در کوچه ها..

سلام بر امامی که در کودکی آماده جانبازی گشت

وسلام بر بانوی صبر که چه زیبا پروریدش  مادر

مولا جان

روزگاری را بدوون تو سر میکنیم

دنیا دیگر زیبایی ندارد

اما خود را به اندک نگاهی ....دل خوش کرده ایم

و چه سخت که میبینی گاه گاه یادت را پاسخ میدهیم

ای وای من

برگرد و مولا اندکی آهسته تر از من وداع کن

برگرد و دمی بافقرای عشق نیز سر کن آنانکه دل را از برای دنیا به حراج گذاشته اند

 ای وای من

مولا این شب ها که در مدینه ای و بر مزار مادرت تا سحر می گریی

اندکی هم این پابرهتگان درگاهت را به یاد آر

مولا جان دستم حلقه در  کدام ریسمان کنم که انتهایش نزدیک باشد ؟؟

آنقدر سوره کوثر میخوانم تا که شاید در میان ابتران هم کوثر زند صدایم و...

یا رب  مرا به هر داغی دلم تاب نسوختن هست اما

تو دانی که به سیاهی شقایق عالمت که بر آن روا داشتیم دلم سخت

شعله ور میشود

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 23:36 توسط |

نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 14:12 توسط |

السلام علیک یا فاطمة الزهرا

 

اینجا کربلا  همین کربلاست

باور نمیکند این دل که گاه گاه فرصت ندارد برای بودن برای جبران

نمیداند طفلک سادگی میکند اما

هنوز هم امید دارد این بی آبرو

باید که کم کمک نگاهش جدا کند

باور نمیکند از راه آمده بود که

 جاده های این فانی را  از یاد برد اما

صد حیف و هزار حیف که نفهمید

وای بر تو ای بی ثبات

آمدم تا از وداع به وداع ختم کنم

وداع از این بوستان پر فریب  و وداع از این بیابان

اما سلام بر تو ای کربلا

رحم کن با من بمان

مگذار بی تو درین بلا لانه کنم باز

شرمسارم مادر

رویی برای سخن نمانده

کمی آهسته تر من  بریدم

بریدم    بریدم

وداع ای دنیا که چند پابندت شدم

اما چه حیف که میخاستم بروم اما نمیخاستم

در راه ذهن به یاد راه بودم و... 

اما...

چه گویم که نه زبان هست نه گوشی که ردپا را گرفته باشد

دادااااااش  دامن کشان رفتی   دلم زیرو رو شد

دلم زیرو رو شد

چشم حرامی با حرم روبرو شد ...

به دنبالت ...

 

 

از راه آمدم  در راه مانده بودم پرسید که کجایی چه میکنی

گفتم که هیچ از خاطراتش با یارکه می نوشت  با من نگفت

گفتم مرا ملال نیست

گفتند به بیابان مانده ای اما نماندم  که ای کاش یک عمر می ماندم

که مرا درد در بیابان عاشقی تازه میشود

اما چه شد که نماندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

"تقدیم به همسفرم "

 

لیکن میخاهم بمانم

با تو با همین خاک از همین خاک غبار گرفته

بمان یا حق

نوشته شده در دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 0:18 توسط |

السلام علیک یا زینب

 

 

زیباترین عیدی را که میشد گرفت با ۱خواهش کوچولو

          ازت گرفتم انشالله 

واقعا خودمم باورم نشده هنوز ٬البته خدا میدونه تا نرسم به مقصدهنوز هیچی معلوم نیست اما دلم روشنه

عمه جان نمیدونم چی میشه که به  من بی لیاقت گاهی وقتا حس میکنم که نگاه میکنی

اما خودتون میدونین که امسال همش آرزوی زیارت شما رو داشتم اما ترسیدم به زبون بیارم

ترسیدم مثل زیارتای قبلی بشه ....

خانوم نمیدونم واقعا  میشه با شنیدن یه مداحی و یه یا زینب دعوتم کرده باشی ؟

همونم شد  آهنگ وبلاگم...

      آخه

به دقیقه هم نکشید که گوشیم زنگ خورد و گفتن که انگار میتونم بیام زیارتت

البته درسته که مستقیم پیش خودتون نمیام اما شک ندارم که

 بین شهدا هستی و بهشون سر میزنی

مثل پارسال که شلمچه بودین .....

دلم خیلی براتون تنگ شده

تورو خدا جورش کنین تا بیام

ازین دنیا خستم

شکر لله جزیلا و هذا من فضل ربی 

السلام...

یا زهرا

نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1390ساعت 12:37 توسط |

یانور

عجب این دل هوای یار دارد

میان غربتش غمخوار دارد

گرش فریاد رس را کار دارد

ز بیماری به دنیا دار دارد...

 

تمامم در حضور بی کسی مرد

بهایش را به عمرم عاشقی برد

مرا در این گلستان راه دورست

زمانی که محبت را زمین خورد...

۰۰:۳۰

۲۵اسفند

نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 1:7 توسط |

خدایا..

اگر آسمان هزار پاره شود


یا اگر خالی از ماه و ستاره شود


مهم نیست...


همین که تو در هوا جریان داری


و در شبنم ها می درخشی


و با عطر گلها منتشر می شوی کافیست
نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 15:48 توسط |

نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 11:31 توسط |

 

مسلمان با درس انتظار فرج می آموزد که هیچ بن بستی در زندگی بشر وجود ندارد

که نشود آن بن بست  را باز کرد و لازم باشد که انسان نا امید  دست روی دست

بگذارد و بنشیند

و بگه که دیگه کاری نمیشه کرد

نه

وقتی در نهایت زندگی انسان در مقابله با این همه حرکت ظالمانه و ستمگرانه

 خورشید فرج ظهور خواهد کرد

پس در بن بست های جاری زندگی  هم همین فرج مورد انتظار است

این درس امید است به همه انسان ها این درس انتظار واقعی است به همه انسانها

لذا انتظار فرج را افضل اعمال دانسته اند پس انتظار یک عمل است

بی عملی نیست

نباید اشتباه کرد خیال کرد انتظار یعنی دست رو دست بگذاریم منتظر بمانیم که

یک کاری بشه

انتظار یک عمل است

یک آماده سازیست

یک تقویت انگیزه در دل ودرون است

یک نشاط و تحرک و پویایی است

در همه زمینه ها ....

"امام خامنه ای "

 

نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 11:22 توسط |

 

ای من با تو چه باید کرد صدایت در این هیاهوی دنیای بی رنگم

 

کم رنگ شده چرا فریاد نمیزنی در من ؟

نوشته شده در شنبه 8 بهمن1390ساعت 13:43 توسط |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت